|
که زيبايي همه از يوسف است
زليخا مغرور قصه اش بود زليخا به همنشيني نامش با يوسف مي نازيد ،زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت رونق اين قصه همه از من است . این قصه بوي زليخا مي دهد کجاست زني که چون من شايسته عشق پيامبري باشد ، تا بار ديگر قصه اي اين چنين زيبا شود؟ قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا ! بس است . از قصه پايين بيا ، که اين قصه اگر زيباست ، نه به خاطر تو ، که زيبايي همه از يوسف است . زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه اي است . عمريست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمي داني. تو هماني که بر عشق چنگ انداختي . تو آني که پيرهن عاشقي را به نامردي دريدي. تو آمدي و قصه ، بوي خيانت گرفت . بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي و زليخا از قصه بيرون رفت . خدا گفت:زليخا برگرد که قصه جهان ،قصه پر زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره مي شود از پشت . اما زليخايي بايد، تا يوسف ، زندان را بر او برگزيند . و قصه را و يوسف را ، زيبايي همه اين بود . زليخا برگرد ... |+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:51 بعد از ظهر دروغ نگو لااقل به من
و دست هاي نياز همواره بر درگاه اين و آن دراز... به اعتبار شانه هاي تو راه مي پيمايم در اين تاريكي محض... چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمي بينم و به جز درگاه تو دري ديگر را نمي كوبم. چه بسيار سوداي يار كه به اندك بهايي فروختيم و چه كم عشقي كه اين ميانه گذارديم... .و دوست واژه ي غريبي است كه اين روزها خريداري ندارد. ولي من ....... به اعتبار شانه هاي تو...... .به شادابي ماده آهوان تمنا غبطه مي خورم... كه به هيچ نمي انديشند ... و براي هيچ نمي گريند... تنها تر از تنهايي من كه كم هم نيست عمق نگاه توست.. نمي تواني قلبت را پنهان كني چون از چشم هايت همه ي دلت پيداست.دروغ نگو... لااقل به من،چرا كه چشم هايم جز چشم هايت را نديده است |+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:42 بعد از ظهر به خدا آخر دنياست , بخند
آدمک آخر دنياست ، بخند آدمک مرگ همين جاست ، بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دستخطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست ، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست ، بخند صبح فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست ، بخند راستي! آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که درجاست ، بخند آدمک نغمه ي آغاز نخوان به خدا آخر دنياست ، بخند |+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:33 بعد از ظهر بازنده ام بيا
|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:14 بعد از ظهر تکیه بر جای خدا
شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم کارو |+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 3:25 قبل از ظهر مهرباني ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را |+| نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:57 قبل از ظهر امواج هم مثل آدم ها مي ميرند...
از دريا پرسيدم: که اين امواج ديوانه ي تو، از کرانه ها چه مي خواهند؟ چرا اينسان پريشان و در به در، سر به کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟دريا ، در مقابل سوالم گريست! امواج هم گريستند... آنوقت دريا گفت: که طعمه ي مرگ، تنها آدم ها نيستند، امواج هم مثل آدم ها مي ميرند! و اين امواج زنده هستند، که لاشه ي امواج مرده را، شيون کنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند! ... |+| نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:34 قبل از ظهر آماده ي دويدن باش
|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:13 قبل از ظهر من آموختم تو هم بیاموز ...
|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:38 قبل از ظهر می خواهم بدانم ...
آنگاه که غرور کسي را له مي کني ، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني ، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم ... ، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ |+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:22 قبل از ظهر من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم ...
|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:3 بعد از ظهر نوروز مبارک
|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 10:6 بعد از ظهر وداع تلخ
کارو |+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 4:34 قبل از ظهر باشد براي روز مبادا
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم، ميگويم باشد براي روز مبادا. اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست. آن روز هرچه باشد، روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما کسي چه مي داند، شايد امروز نيز روز مبادا باشد
|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 2:29 قبل از ظهر خدایا تو قلب مرا می خری؟
دلم را سپردم به بنگاه دنیا |+| نوشته شده توسط زیبا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 11:53 بعد از ظهر پیش از آنکه قلبت را بدزدند
قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی. قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد. |+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:29 بعد از ظهر فرشته ای نوشت : زندگي به پايان رسيد
پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت. رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان. رازي به اسم هر چه كه ميداني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگريزهاش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي ميچكيد. در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند. گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را ميگشاييم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه درگشودن همان راز نخستين وابمانيد. و گروه سوم اما، سرمايهاي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت. خدا گفت: نام شما را مؤمن ميگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد. و روزي فرشتهاي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند... |+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 7:53 بعد از ظهر و من مسافری شمع آجین
|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 6:14 بعد از ظهر رفت كه دنبال خدا بگردد
|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 5:54 قبل از ظهر بهار كه بيايد، ديگر رفتهام
|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 5:28 قبل از ظهر اشکی در گذرگاه تاریخ
زنده یاد فریدون مشیری |+| نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 5:33 قبل از ظهر ما به غيرت خود سيريم
|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 7:25 بعد از ظهر عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد ! |+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 4:34 قبل از ظهر من خدايم را لابهلاي طوفان يافتم
|+| نوشته شده توسط زیبا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 4:45 قبل از ظهر تصور کن
|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 8:33 بعد از ظهر پدر
از جنگ بر مي گردد،هيچ کس اما به استقبالش نمي آيد. هيچ کس نميداند که به جنگ رفته بود. با شکوه ترين جنگها اما همين است. جنگي غريبانه، جنگي تنها، جنگي بي سپاه و بي سلاح. از جنگ بر مي گردد، خدا مي داند که به جنگ رفته بود. خاک روي پيراهنش را مي تکاند و نشان لياقتي به او مي دهد. نشان لياقتش اما مدالي نيست که بر گردنش بياويزد. نشان لياقت خدا تنها چند خط ساده است. خط هاي ساده اي که بر پيشاني اش اضافه مي شود. و روزي مي رسد که پيشاني اش پر از دستخط خدا مي شود. آيينه ها مي گويند آن کس زيباتر است که خطي بر چهره ندارد. آيينه ها اما دروغ مي گويند. دستخط خدا بر هر صفحه اي که بنشيند، زيبايش مي کند. جواني بهايي ست که در ازاي دستخط خدا مي دهد. دستخط خدا اما بيش از اينها مي ارزد، کيست که جواني اش را به دستخط خدا نفروشد؟
|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 6:41 بعد از ظهر خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
شهر بم هرگز نمی لرزید ، نیمه شب اون غنچه ی نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید من اگه خدا بودم مادرای دجله ی خونین نمی مردن ، از فرات سرخ آلوده نو عروسا ماهی مرده نمی خوردن من اگه خدا بودم دخترای اورشلیم و غزه و صیدا جای حکم تیر و نارنجک ترانه می نوشتن روی دیوارا کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار دستکم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر و گر نه بازی واژه نمی بازم من کافر صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل آهن اگه دیوار هژیرها ، رفته بالا تا ثریا دست معمار خدا بود خشت اول من و ما چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد |+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر خداوندا من از انسان می ترسم
خدايا... |+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 5:12 قبل از ظهر و خدا تكهاي خاك برداشت
سالها پيش از اين زير يك سنگ در گوشهاي از زمين من فقط يك كمي خاك بودم همين.يك كمي خاك كه دعايش ديدن آخرين پله آسمان بود . آرزويش هميشه پر زدن تا ته كهكشان بود . خاك هر شب دعا كرد از ته دل خدا را صدا كرد . يك شب آخر دعايش اثر كرد يك فرشته تمام زمين را خبر كرد و خدا تكهاي خاك برداشت . آسمان را در آن كاشت . خاك را توي دستان خود ورز داد . روح خود را به او قرض داد . خاك توي دست خدا نور شد . پر گرفت از زمين دور شد . راستي من همان خاك خوشبخت من همان نور هستم ، پس چرا گاهي اوقات اين همه از خدا دور هستم . |+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:39 قبل از ظهر هیچ کس معشوق توست
خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی ؟ عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست . هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت . هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد . او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود . و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت . اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟عاشق گفت : خدایا ! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم . به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم . عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را . اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند . به کسی که پا به پایش بیاید . به کسی که اسمش معشوق است . خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود . |+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |
|

